تبليغاتX
orartor

توي كوهستان يه سنگ كوچك رو از روي زمين برداشتم و با
خودم فكر مي كردم كه اين سنگ خودش رو خوشبخت ترين
 سنگ دنيا مي دونه چون ميون اين همه سنگ بهش توجه
شده.باد با بارون به من خبر دادن كه سنگه از اون روز تا الان
 همش داره گريه مي كنه وغمگينه.پرسيدم چرا؟باد با بارونش
جواب داد: اون سنگ خودش رو بدبخت ترين سنگ
 دنيا مي دونه و ميگه كه تو ميون اين همه سنگ فقط
اسايش و ارامش اون رو به هم زدي
رفتم سنگ رو بذارم جاي اولش. تو راه ديدم كه همه سنگها
 مرده بودند
باد با بارونش به من گفت كه همه سنگها از حسودي اون سنگ
 كه بش توجه شده مردن
بارون شديدي باريدن گرفت.تمام سنگها زير گل مدفون شده
...بودند

  

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 10:52 توسط opal |


هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد از پیش بروید

هر چند راهش سخت و ناهموار است

هنگامی که با بالهایش شما را در بر میگیرد تسلیمش شوید

گر چه ممکن است تیغ نهفته در میان پر هایش مجروحتان کند.

وقتی با شما سخن میگوید باورش کنید

گر چه ممکن است صدایش رویاهایتان را پراکنده سازد همان گونه که باد شمال باغ را بی بر میکند.

زیرا عشق همان گونه که تاج بر سرتان میگذارد به صلیبتان میکشد.

همان گونه که شما را میپروراند شاخ و برگتان را هرس میکند.

همان گونه که از قامتتان بالا میرود و نازکترین شاخه هاتان  را که در آفتاب میلرزند نوازش میکند

به زمین فرو میرود و ریشه هایتان را که به خاک چسبیده اند میلرزاند.

عشق شما را همچون بافه های گندم برای خود دسته میکند .

 میکوبدتان تا برهنه تان کند.

سپس غربالتان میمند تا از کاه جدایتان کند.

آسیابتان میکند تا سپید شوید.

ورزتان میدهد تا نرم شوید.

آنگاه شما را به آتش مقدس خود میسپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند نانی مقدس شوید.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 16:58 توسط opal |